علی نجفی را با سپیدهای صادقانه اش می شناسیم. علی بی آلایش است و این نخستین مشخصه ی کارهای اوست.

از حاشیه به دور است و بیشتر اوقات در خانه اش برای دوستانش سپیدخوانی می کند. اهل انجمن و محافل ادبی نیست و شاید همین باعث می شود که بیش از پیش دوستدارانش تشنه ی شنیدن شعرهای صمیمی اش باشند. شاید بد نباشد که بدانید متولد 1343 و اهل نیشابور است.

می گویم از کارهای آخرت بگو... چه در دست چاپ داری؟

می گوید: اوناش رو ول کن دیگه!

 با هم زمزمه های پریشانی علی نجفی را مزمزه می کنیم:

 

 ۱)

در این آبادی

نه سرودی

نه آوازی

سال هاست که مادران باد در ماسوره ها می ریسند

و

مردان خسته

خاکستر غروب را

 

 

از کوچه

به خانه می آورند

 

 

 

 ۲)

مردان آبادی ما

کنار نیزارها

راه می سپارند

ومی گویند شاید فردا باران ببارد

 

 

 

 ۳)

آن شب باد هش هش می کرد

با د بوی شهریورو هندوانه می داد

مثل سربازان جنگ جهانی اول پشت بام ولو بودیم

بغل عمه بوی سرباز روسی می داد

ماه ارام و بی صدا

از تنگه ی مارو بالا می رفت

سبدش پر بود از نامه ی سربازان مرده

جنگ جهانی دوم هم تمام شده بود

کفترها قور قو بقو می کردند

عمه روسی حرف می زد

عمه روسی گریه می کرد

 

 

 

 ۴)

باد مست علف ها

ریسه می رود

از خنده

شراب نوشیده

بر شاخه ها می پیچد

و شکوفه ها را می تاراند

 

 

 

 ۵)

صندوق پستی فلزی دهمان

ماه هاست که بیکارست

باد با لبانش سوت عاشقی می زند

 

 

 

 ۶)

 

می خواهم شعری بنویسم

آرام

شبیه مادرم

 

 

 

 ۷)

 

گناهکاری روسیاهم

باید به قطب بروم

هفتاد کشیش یخی بتراشم

وآنقدر اعتراف کنم

تا از خجالت آب شوند

 

 

 

 ۸)

دیشب در خواب کسان ما زنده بودند

گرد چراغ نشسته بودیم

دهکده ی دوری بود

برف باریده بود

وتو هنوز درآغوش مادر

کودکی دو ساله بودی

 

 

 

 ۹)

روباهی دزدانه در حواشی ذهنم

پرسه می زند

و

به بانویی می اندیشد که غروب ها به ایوان می آید

 

تا لباس های پاییزی اش را از بند رخت بیاویزد

 

 

 

۱۰)

سوزنبان

 

 

در ایستگاه متروک

پرنده ای

آمد و محوشد

 

 

 

 ۱۱)

 

دبستان چون معبدی مهربان

 

نماز می برد به کودکانی که در هوای بهاری

درس می خوانند

 

 

 

۱۲) 

باران مهمانخانه را دور کرده بود

انوار سوسوزن بیمارگردسوز

شب رامثل تارهای دم اسب نشان می داد

 

 

 

 ۱۳)

مهمان ها به شیشه پنجره چسبیده بودند

رگبار باران را تماشا می کردند

رعد با نور فسفری اش از مهمان ها که به شیشه چسبیده بودند عکس می انداخت

 

 

 

/ 34 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید رضا اکبری شروه

شعر خراسان جالب است ولی چرا احترام همدیگر را ندارید ؟ چرا ازشعر خوانی همدیگر در مجامع ادبی خراسان جلو گیری می کنید ؟ مگر خانم میزبان واختصاری و.......چه گفته اند باید برای شعر خراسان فاتحه خواند

محمد قائدی

سلام دوست ...مثل برقی که رفته از سر شب ↓ مثل مردی نیامده ...oh…yes این جنین های پشت خط مانده ↓ توی راهند ، مثل s.m.s... منتظرم[گل]

مناجانمحمدیان

مثل همیشه زود دیر شد به سوگ و تولد این صفحه های خسته بیا .... چقدر زود دیر میشود زین پس در این نشانی در انتظار توست خوب من www.giocond.blogfa.com

آبان صابری

می توانم می توانم اما حالا کنار تو ایستاده ام و با تو به تماشای جهان می آیم سلام بالاخره منتشر شد! «کاجی در پهلوی خیابان» در روزهای پایانی نمایشگاه کتاب مشهد منتظرت هستم. سالن فردوسی – انتشارات سخن گستر.

درویش

نهایی و عشق انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیکتر می شود احساس تنهایی بیشتری میکند.احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد میکند قویتر و شدیدترو رنج آورتر میشود .درد انسان٬ درد انسان متعالی٬ تنهایی و ... عشق است . ( دکتر علی شریعتی )

آبان صابری

و صدای ما ،افتادن سنگی ست در آب پیش از آن که صخره فرو ریزد . . . سلام با خبر چاپ کتاب "کاجی در پهلوی خیابان" به روزم و منتظر

سوسن دلاوري

سلام لطفا مرا به لينك هاي خودتان اصافه كنيد من قبلا اين كارو كردم

رودابه

سلام به جمع وبلاگي ها پيوستم منتظرم!!![گل]

عموعلوی

با سلام ... با يك شعر و يك خبر به روزم ... سر بزني خوشحال مي شم

مرتضي

salam be in weblog sar bezan pashiimoon nemishi!