همشهری - عباس چشامي يكي از شاعران نوجواني  بودكه در اردوهاي دانش‌آموزي سال‌هاي آغازين دهه هفتاد شركت مي‌كرد.

 همه نام عباس چشامي را از آن سال‌ها به ياد دارند، شاعري كه در آن روزها يكي از پديده‌هاي غزل جوان بود و اكنون سال‌هاست كه خودخواسته در محاق رفته است.

اگر فصل فارق  زبان شعر پس از نيما ربا زبان شعر دوره بازگشت، ردپاي شخص شاعر در تجسم و تجسد بخشيدن تازه به كلمات بدانيم،‌ عباس چشامي در زبان غزلهايش چه مفردات و چه تركيبات، بي‌اندازه خود بنياد و حسي عمل مي‌كند و اين نكته در غزلهاي سالهاي اخيرش شديدتر شده است.

تركيبات و مفردات شعر او از همان سالهاي نخست از بدويت شيريني برخوردار بوده‌اند. او ذاتاً غزل‌سرا است و حتي در شعرهاي اعتراض‌آميز و حماسي‌اش هم غالباً رگه‌اي از تغزل تصوير‌گرا ديده مي‌شود كه همراه با درشتي بافت زبان خراساني، به غزل‌هايش ملاحت ويژه‌اي مي‌بخشد.

براي زرد نمردن بهار را شادم
اگر نه هيچ سرودي نمانده در يادم

چنان عروس جهان را غريبه مي‌بينم
كه در لباس عزا مي‌كنند دامادم

نيفت اي نفس سست آخرم!‌ كه خدا
هزار مرگ به من داد و پس فرستادم

نمي‌دهم- به خود آلوده- جان به عزرائيل
هنوز بر سر خود باقي است ميعادم

به آسمان و بهشت و عذاب مي‌خندم
اگر دليل بياري كه من زمين‌زادم

غزل به جان و دلم پشت مي‌كند اي چشم!
نمك مريز به شيريني خدادادم

* * *

شما كه‌ايد؟ اگر طبل مي‌زنم يا ني
خدا گذاشته از هفت دولت آزادم
1372

بر غير بهار بسته پايم را
صيقل‌زده مي‌كند صدايم را

هر سجده كه مي‌برم  مي‌اندازد
بر كاهگلش رد دعايم را

هر بار كه رفته‌ام كنم تركش
از پشت گرفته دست‌هايم را

هر شب كه شبانه‌هايم آخر شد
انداخت كنار خويش جايم را

هم اوست كه مي‌دهد به من روزي
فرمان عروسي و عزايم را

اي آبي آسمان تمامم اوست
خورشيد بپاش روستايم را
1372

يك سال شد ابري نباريده‌ست بر رويم
باران بيايد مي‌شكوفد دست و بازويم

باران بيايد مي‌زنم از خانه‌ام بيرون
شب مي‌نشينم پيش پايش شعر مي‌گويم

مي‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخيزم
انگار چسبيده‌ست دنيايي به زانويم

يك تار مويت اين طرف، دنيا  همه آن سو
يك تار مويت بال سنگين ترازويم

از فرط قحطي خوردگي تيزند دندان‌ها
دنبال اين مردم نيفتي بره آهويم!

پا مي‌زني زمزم مي‌آيد از زمين بيرون
پا مي‌زني گم مي‌شود در آب‌ها جويم
1374

شب كه آن پنجره بر روي تو وا مي‌گردد
ماه مي‌آيد و در بام خدا مي‌گردد

تو سزاوارترين شاخه هر برگ، بهار
صبح، سيبي كه از اين شاخه جدا مي‌گردد

وقتي از نازكي حنجره لب مي‌بندي
دربه‌در كوه به دنبال صدا مي‌گردد

آسمان من!‌ از اين بيشتر آرام نايست
ابر اين ناحيه بر شانه ما مي‌گردد

باز با اين همه آشفتگي‌ام مي‌خواهم
كه بگرداني اين سر را تا مي‌گردد

هيچ مي‌داني از اين شهرِ به سرما رفته
چشم‌هايت كه بخندند بلا مي‌گردد؟
1373

نه داد از زمانه نه فرياد از آسمان
شادم به آنچه سهم من افتاد از آسمان

از هر ترانه يك دهن از شعر سفره‌اي
اين است آنچه عشق به من داد از آسمان

دير آمدم به سمت تو جرم كمي كه نيست
بر من بگو ببارد ايراد از آسمان

تا وقتي آب و دانه‌ام از بوسه‌هاي توست
ترجيح مي‌دهم نكنم ياد از آسمان

يك لحظه در بغل بفشار اين پرنده را
بيزارش از زمين كن و آزاد از آسمان

آهنگ رقص‌هاي زمين و زمان من!‌
چشمان مهربان تو پر باد از آسمان
1374

      

 

/ 28 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی عباسی

توضیح: عصر چهار شنبه بیست وهفتم شهریور رفتیم به اختتامیه هفتمین جشنواره ی شب های شهریور در فرهنگسرای ارسباران.نکته هایی از آن برنامه در ذهنم مانده بود که وسوسه شدم بنویسم: نکته ی اول: توهین علیرضا قزوه به براهنی از پشت تریبون و با زبان روزه (با اعتقادی که ادعایش را دارد) بیشتر از آن که ناراحت کننده باشد خنده دار بود. دعوت رسمی از شاعران به حکومتی شدن بخش دیگر حرف هایش بود .هم چنین به اینکه در مورد انرژی هسته ای شعر گفته افتخار کرد نکته ی دوم: ....

سورنا

با سلام ...به خوانش مهمانيد

آبان صابری

همیشه از همه جا همان صدا می آمد که در کودکی ...

مهدی عباسی

بین دو نیمه (اگر چه که اسم چندان جالبی ندارد) اما در اولین پاراگرافش نمایه یک داستان کوتاه شاهکار را به خودش گرفته، مثل همان داستان هایی که تاریخ داستان نویسی مدرن ایران را در دوره های قبل طلایی کردند. تصویرسازی بی نهایت دقیق و ظریف و مختصر! داستان در این پاراگراف به خوبی خواننده را در فرآیند کشف همراهی کرده و به او بال پرواز در قصه و قلمی برای نوشتن آنچه نویسنده ننوشته را می دهد گو اینکه جمله آخر همین پاراگراف کمی کلیشه ای است و بچگانه

ناصرهمتی

دوستان خراسانی سلام ايلامی من به شما... پش از ۱۰سالی سکوت - ويحتمل با همين ميزان وبلکه بيشتر،عقب افتادن از همگنان- به ياد سالهای دهه۷۰با ارتکاباتی ازنو وکلاسيک و نئوکلاسيک باچاشنی يک اتوبيوگرافی وارد دنيای مجازی شده ام و چشم به راه نقد دوستان... اگر قدم رنجه کرديد ،آرشيو شهريور را -که يادگار سالهای شيدايی دانشکده است-ازيادنبريد....

عليرضا بديع

دلم گرفته ای دوست هوای گريه با من ..

سپنتامينو

سلام وبلاگ جالبی است سايت هم بشه خوبه شعرای خوبی هم داره موفق باشيد

محمد فرخ طلب

سلام با چند رباعي سخني کوتاه خط خطي هايي و چند لينک به روزم : بايد به خودت فرصت كافي بدهي امكان كمي خيال بافي ، بدهي هر وقت دچار شك و ترديد شدي بايد به خودت وقت اضافي بدهي چشم انتظارتان هستم .

عليرضا بديع

قیصر امین پور هم رفت ... به روزم با صبحانه ی اشک ...